شادی من همراه با خبری تاسف برانگیز از اخبار...

سلام به همتون همه ی شما دوستای گلم که با کامنت هاتون منو شرمنده میکنید چشمکالان صورتتون شطرنجی میشه, میدونمآرامولی خب چه میشه کرد گاهی گله گذاری فقط نتیجه ی عکس میده .بی خیال من امروز انقد خوشحالم که دوست داشتم این حس رو توی وب هم منتقل کنم.همونطور که میدونید من 3 شنبه یه امتحان سخت داشتم ولی با تلاشی که کرده بودم با اعتماد به نفس بالام سر جلسه حاضر شدم .چشمتون روز بد نبینه ...واقعا امتحان سختی بود.من که فول بودم بازم باید کاملا تعمق میکردم.بالاخره برگه رو تحویل دادم و زدم بیرون.هیچ نوع پیش بینی نمیتونستم کنم در مورد رتبه آوردنم.باید تا شب دندون روی جیگر میذاشتم تا بهمون خبر بدن .اما دریغ از کوچکترین نشانه وتماس.خیلی شب بدی بود.انقدر بی حوصله شده بودم که تصمیم گرفتم فردا که اختتامیه هست نرم.حتی برای گرفتن جایزه ی عمومی.

صبح شد ومن که تلاشم رو بی ثمر دیده بودم روی تختم گوله شدم و شروع کردم زار زدن .حالا گریه نکن کی گریه کن گریهفریادانقد داغ بودم که اصلا متوجه چشمای متعجب پارسا نبودم که با بقچه ای از سوال بم خیره شده بود .با بی حوصله گی بلند شدم تا صبحونه ی پسرک نازم و بدم بخوره, خودم که اصلا میل نداشتم شوهری هم که سر کار بود.روز خوبی نبود آدم وقتی تلاش میکنه واسه ی اول شدن خوش نداره کسی رو دستش بلند شه ولی خب چه میشه کرد دیگه تا بوده همین بوده ,کاریشم نمیشه کرد.

امروز صبح با زنگ تلفن از خواب بیدار شدم فک کردم شوهریه ,طفلی کلی هم از دستش ناراحت شدم که آخه مگه الان وقت زنگ زدنه ؟؟مرددشب مهمون داشتم واسه ی همین سریع مشغول شدم به انجام کارای خونه که تمومی هم نداره .به شوهر جوونم زنگیدم تا ببینم کاری داشت بام یا نه ... گفت نه دلم واست تنگیده بود خواستم حالت و بپرسم ... منم میخواستم شروع کنم غرغر زدن که دلم نیومد . با خودم گفتم حالا که محبتش گل کرده تو ذوقش نزن این جوری بهتره.تلفن و قطع کردم و مشغول کارام شدم .نگو شیطون میخاسته بیاد خونه غافلگیرم کنه...

ساعتی گذشت ومن منتظر شوهر خوبم بودم تا ناهارو باهم بخوریم آخه 5 شنبه ها میاد خونه .توی قاب در که ظاهر شد  مثل همیشه رفتم استقبالش احساس کردم نگاهش تحسین برانگیز بود به طرز خفنی .جالبه که من حتی فرصت نکرده بودم موهامو شونه کنم .رفتارش جالب بود انگاری میخواست سورپرایزم کنه توی این کار به شدت متبحره ناقلا...از پشت غافلگیرم کرد و یه دفعه لوح تقدیرو گرفت جلوی چشمم همراه به یه کارت هدیه که مبلغ قابل توجهی توش پول بود .چشام داشت از هیجان میترکید .گفتم شوووهر جونیم مگه من رتبه آوردم ؟؟؟؟؟؟؟؟متعجبگفت بعله خانومم .ومن دیگه داشتم میترکیدم................بماند که اون لحظه چه واکنشی از خودم نشون دادم...........خجالتی

واسه ی همین خیلی خوشحالم البته باید بازم بشینم بخونم واسه مرحله ی کشوری.2 هفته ی دیگه برگزار میشه .واسم دعا کنید تا بتونم توی اون جا هم رتبه بیارم.

قبل از رفتن باید یه خبر تاسف برانگیز رو هم بگم بعد برم .کام من که تلخ شد از شنیدن این خبر توی اخبار ساعت 2.استاد ناصر کاتوزیان پدر علم حقوق ایران امروز درگذشت.خیلی ناراحت شدم.استاد فوق العاده ای بود هر چند با ما تدریس نداشت ومن در مقام شاگردی ایشون نبودم ولی کتاب هاشون جزئ واحدای درسیمون بود .واقعا قلم بی نظیری داشت در کنار علم وسیعش.خدا رحمتش کنه.آمین.



نظرات شما عزیزان:

الهه
ساعت20:04---17 شهريور 1393
صمیمانه تبریک من و سمیه رو بپذیر ان شالله خود قرآن بهت کمک می کنه موفق باشی عزیزم سمیه هم حسابی سلام میرسونه منتها من ول نتم دیگه اگه میبینی فقط من می حرفم
پاسخ:قربون دوستای گلم برم که مثل خواهرید واسم.


الهه
ساعت12:21---17 شهريور 1393
سلام بانوی پرتقالی عزیز
هرچند نمیدونم چه امتحانی دادی ؟ شاید مربوط به حقوقه که خوندی ولی خوشحالم که امتحانت رو خوب دادی تبریک عزیزم. ما کماکان بهت سر میزنیم حتی اگه نظر ندیم.
پاسخ:قربونت برم من .امتحانم تفسیر قرآن بود. 2شتبه ی هفته ی بعد مرحله ی کشوریه .دعا کنید اونجام رتبه بیارم .بازم ممنون.


نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






موضوعات مرتبط: دست نوشته های بانوی پرتقالی
برچسب‌ها: پاتوق پرتقالیرتبه امتحان خوشحالناصر کاتوزیانپدر علم حقوق

تاريخ : پنج شنبه 13 شهريور 1393 | 15:46 | نویسنده : بانوی پرتقالی |

.: Weblog Themes By SlideTheme :.